جستجو
فارسی
  • English
  • 正體中文
  • 简体中文
  • Deutsch
  • Español
  • Français
  • Magyar
  • 日本語
  • 한국어
  • Монгол хэл
  • Âu Lạc
  • български
  • Bahasa Melayu
  • فارسی
  • Português
  • Română
  • Bahasa Indonesia
  • ไทย
  • العربية
  • Čeština
  • ਪੰਜਾਬੀ
  • Русский
  • తెలుగు లిపి
  • हिन्दी
  • Polski
  • Italiano
  • Wikang Tagalog
  • Українська Мова
  • دیگران
  • English
  • 正體中文
  • 简体中文
  • Deutsch
  • Español
  • Français
  • Magyar
  • 日本語
  • 한국어
  • Монгол хэл
  • Âu Lạc
  • български
  • Bahasa Melayu
  • فارسی
  • Português
  • Română
  • Bahasa Indonesia
  • ไทย
  • العربية
  • Čeština
  • ਪੰਜਾਬੀ
  • Русский
  • తెలుగు లిపి
  • हिन्दी
  • Polski
  • Italiano
  • Wikang Tagalog
  • Українська Мова
  • دیگران
عنوان
رونویس
برنامه بعدی
 

آیا خداوند واقعاً اجازه می‌دهد جنگ رخ دهد و چرا صلح این‌قدر طول می‌کشد؟، قسمت ۴ از ۴

جزئیات
دانلود Docx
بیشتر بخوانید
خودِ انسان‌ها هم باید بفهمند و بپذیرند و به "خصوصیت بهشتی" برگردند، از جمله شفقت، از جمله نیک‌خواهی، از جمله کمک به دیگران. و مهم‌تر از همه، هرگز بچه های خودتان را نکشید یا به مردم کمک نکنید که بچه هایشان را بکشند و/یا اشخاص- حیوان بی‌گناه را نکشید یا کمک نکنید اشخاص- حیوان بی‌گناه کشته شوند، آنها را نخورید.

واقعاً دعا می‌کنم روزی تک‌تک شما آن تصویر را درون خودتان ببینید که کارما چطور عمل می‌کند که بعداً باعث رنج‌تان خواهد شد. بعضی‌ها فوراً رنج می‌کشند. داستان‌های واقعی زیادی هست که کسانی که اشخاص- سگ‌ را می‌کشند یا اشخاص- حیوان را می‌کشند، بعد از آن خیلی بد و تقریباً فوراً رنج می‌برند. و بعضی‌ها دیرتر رنج می‌کشند، چون ممکن است اجر معنوی بزرگی از زندگی یا زندگی‌های قبلی‌شان داشته باشند که تا حدی یا تا مدتی از آنها محافظت کند. اما بعد از آن، بالاخره باید هزینه بپردازند، چون هیچ‌ فردی اجر معنویِ بی‌نهایت ندارد که بتواند او را از کارمای بد در امان نگه دارد.

"کارمای وحشتناک یک صاحب مغازهٔ میوه‌فروشیِ بی‌رحم که مرغ‌ها را می‌کُشت!"

HOST: اولین داستان ما در سال ۲۰۱۹ اتفاق افتاد و توسط یک بودایی غیرراهب روایت شد که شاهد عواقب کارمایی دلخراشی بود که زوجی به نام "توآن" و "هوآ" با آن مواجه شدند.

Narrator: ناله‌های ناامیدانه‌ی مرغ‌ها را شنیدم - صدایی تیز و گوشخراش که سکوت اطرافم را می‌شکست. ایستادم و ناخودآگاه نگاهی به "توآن" انداختم که در همان نزدیکی ایستاده بود، با دست چپش گردن خروسی با پرهای طلایی را گرفته بود، در حالیکه با دست راستش چاقویی براق در دست داشت. خروس شدیدا تقلا می‌کرد، بال‌هایش را وحشیانه به هم می‌زد، اما نمی‌توانست خود را آزاد کند. در یک‌لحظه، تیغه به بدنش کشیده شد، جریانی از خون قرمز روشن فوران کرد، روی کف سیمانی ترک‌خورده ریخت و آخرین فریاد پرنده قطع شد. [...] اما چیزی که لرزه عمیق‌تری به وجودم انداخت، چهره‌اش بود - کاملا بی‌احساس. نه اخمی کرد و نه حتی پلکی زد. او این کار را مثل یک ماشین انجام داد، انگار جانی که گرفته بود هیچ معنایی نداشت. [...]

در خوابی مبهم، خودم را دیدم که جلوی مغازه میوه فروشی ایستاده‌ام، اما آن صحنه، صحنه آشنای روز نبود. آسمان کاملا سیاه بود، و حتی یک نفر هم در اطراف دیده نمی‌شد. [...] ناگهان، خروس غول پیکری در وسط حیاط کوچک ظاهر شد. او حداقل ده برابر یک مرغ معمولی بود، با پرهای قرمز سوزان مثل آتش. چشمان گرد و درخشانش در تاریکی برق میزد، و مستقیم به من خیره شده بود. می‌خواستم فرار کنم، اما انگار پاهایم را بسته بودند، نمی‌توانستم تکان بخورم. خروس نه قدقد کرد و نه تقلایی کرد؛ او فقط آنجا ایستاده بود، بی‌حرکت، انگار چشمان سوزانش مستقیماً از قلبم عبور می‌کرد. سپس سخن گفت - نه صدای خروس، بلکه صدایی بم و واضح مثل صدای انسان: "او با پای خودش تاوان خواهد داد. خون ریخته شده، پس بدهی باید پرداخت شود."

HOST: پس از دیدن آن خواب پیشگویانه عجیب، آن بودایی غیرراهب تنها می‌توانست در سکوت دعا کند تا "توآن" قبل از اینکه خیلی دیر شود بیدار شود. اما وقتی کارما کامل شده باشد، عواقب آن ناگزیر به دنبال می‌آیند. در زمستان ۲۰۲۳، توآن در حالیکه در راه رساندن اشخاص-مرغ به یک مشتری بود، دچار تصادف شدیدی شد.

Narrator: توآن روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود، رنگش پریده بود، پاهایش محکم باندپیچی شده بود، ولی لکه‌های قرمز از پارچه سفید نفوذ کرده بودند. پزشک به من گفت که او دچار شکستگی شدید استخوان ران و آسیب جدی ستون فقرات شده است. آنها تمام تلاش خود را با جراحی انجام داده بودند، اما احتمال اینکه او دوباره بتواند راه برود تقریبا صفر بود. او از کمر به پایین فلج شده بود، احتمالا برای تمام عمر.

HOST: روزی، توآن، غرق در گناه و پشیمانی، ابراز تمایل کرد که با آن بودایی غیرراهب ملاقات کند.

Narrator: در حالیکه اشک از چشمانش جاری بود، گفت: "اشتباه کردم." "نباید آنها را می‌کشتم. نباید کارما را مسخره می‌کردم. حالا باور میکنم … اما خیلی دیر شده!" [...] «دیشب خواب مردی را دیدم که لباس سیاه پوشیده بود، چهره‌اش مشخص نبود و گوشه اتاقم ایستاده بود. چیزی نگفت، فقط به پاهایم اشاره کرد و خندید. اما خنده صدای انسان نبود، طنین آن طوری بود که انگار از اعماق زمین می‌آمد. سپس او صحبت کرد: "این تازه آغاز راه است. خون کافی نیست. بدهی هنوز پرداخت نشده است." با شوکی از خواب پریدم، اما سرمای آن خواب هنوز در من بود، انگار واقعی بود.» [...]

دستش را گرفتم و سعی کردم آرام صحبت کنم: "توآن، حالا که اشتباهت را دریافته ای، هنوز دیر نشده است. لطفا، با صداقت توبه کن، نام بودا را بر زبان بیاور و طلب بخشش کن. آنچه کاشته‌ای، باید تاوانش را بدهی، اما پشیمانی واقعی، می‌تواند به کاهش بار کارما کمک کند." سرش را تکان داد، شدیدتر اشک‌ می‌ریخت: "شما نمی‌فهمید. من اکنون حسش می‌کنم! مرگ پایان نیست. می‌ترسم زندگی بعدی‌ام از این هم بدتر باشد. من مرغ‌های زیادی را کشته‌ام … من به خیلی‌ها زندگی بدهکارم … چطور می‌توانم همه این‌ها را جبران کنم؟!"

برگرفته از "پیامدهای فوری پس از کشتار سگ در نخستین روز ماه قمری"

Narrator: "وانگ" را محکم به پایۀ یک درخت نارگیل بستند، هر چهار پا با طناب بسته شده بود، و قلاده‌اش چنان سفت شده بود که از درد می‌لرزید گویی سرنوشتش را حس می‌کرد. چشمان درشتش خون‌گرفته بود، و در سکوت به آن پنج مرد التماس می‌کرد، در حالی که دمش آویزان بود. [...] "تی دن" چاقو را بالا برد، و تیغه فولادی را بر گردن سگ فرود آورد. خون سرخ روشن همچون فواره‌ای پاشید، و در یک کاسه کهنه سفالی ریخت که "تو لون" آنرا نگه داشته بود، و روی زمین خشک و ترک‌خورده پخش شد. "وانگ" دست‌وپا می‌زد، با چشمانی گشاد، و درخشان از نفرت، گویی می‌خواست سرنوشتش را در ذهن آن پنج مرد حک کند. [...] "تی دن" با تکبر صدایش را بلند کرد، مثل پادشاهی که اعلام جنگ می‌کند: «به سلامتی، برادرها! گوشت سگ در روز اول سال، تمام سال خوش‌شانسی می‌آورد. از هیچ خدا یا روحی نمی‌ترسم!» [...] آن شب، تمام روستا با زوزه‌های بلند و جانسوز سگ‌ها، که از دشت‌ها تا کنارۀ رود طنین‌انداز می‌شد، متعجب بودند. این فقط یک سگ نبود، بلکه ظاهرا ده‌ها سگ بودند، که از دور و نزدیک زوزه می‌کشیدند، گویی ارواح را از تاریکی فرامی‌خواندند. کودکان جیغ می‌زدند، و سالمندان می‌لرزیدند و زیر لب دعاهای بودایی را زمزمه می‌کردند. [...]

"تو لون"، پرحرف‌ترین عضو گروه، پس از شبی که زوزه سگ‌ها در سراسر روستا پیچید، در ترس زندگی می‌کرد. [...] او خواب "وانگ" را دید، که با گردنی خون‌آلود و چشمان سرخِ شعله‌ور، پشت در خانه‌اش ایستاده و مستقیم به او خیره شده است. [...] شب دوم، "تو لون" نتوانست بخوابد. [...] از شکاف در نگاه کرد و از وحشت خشکش زد وقتی سگ سیاه بزرگی با چشمانی درخشان مثل زغالِ گداخته دید. [...] جیغ کشید و به حیاط دوید و تلاش کرد خود را به خانه یکی از همسایه‌ها برساند. اما همین که از کوچه بیرون آمد، یک گاری سه‌چرخ از ناکجاآباد پدیدار شد، همچون تندبادی مرگبار حرکت کرد، و او را بر زمین کوبید. [...]

"با مپ" که از مرگ "تو لون" به لرزه افتاده بود، خواب و خوراکش را از دست داد و عذاب می‌کشید گویی توسط روحی تسخیر شده بود. [...] شب سوم، تصمیم گرفت در خانه نماند و به خانه یکی از خویشاوندان در انتهای روستا گریخت. [...] نزدیک نیمه‌شب، زوزه سگ‌ها درست پشت پنجره پیچید، که نام او را به شکلی سرد و هولناک صدا می‌زدند. لرزان، پتو را چنگ زد و گریه‌کنان گفت: «التماس می‌کنم، دیگر این کار را نمی‌کنم.» ناگهان صدای ترک شدیدی از سقف آمد، مثل شکستن یک شاخه‌. به حیاط دوید تا به خانه مادرش برگردد، اما همین که به خیابان رسید، یک کامیون که از ناکجاآباد پدیدار شد و او را زمین زد و رفت. [...]

"های رو" که از مرگ "با مپ" وحشت‌زده شده بود، به حالتی از هراس شدید فرو رفت. [...] شب چهارم، زوزه سگ‌ها از بیشه موز پشت خانه‌اش می‌آمد، غم‌انگیز و سرد، گویی ارواح را فرا می‌خواند. چاقویش را در تاریکی چرخاند، اما شکست و با صدایی افتاد، مثل هشداری از دنیای دیگر. به سوی رودخانه دوید، به امید آنکه روی قایقی پنهان شود، و فکر می‌کرد آب می‌تواند ارواحِ بی‌قرار را دور کند. اما همین که روی پل بامبو پا گذاشت، پل شکست، و او به رودخانه افتاد، و پروانه موتور قایق به گردنش اصابت کرد. [...]

"نام سئو"، سرسخت‌ترین عضو گروه، می‌کوشید بی‌باک جلوه کند، اما در اعماق وجودش ترس او را تسخیر کرده بود. [...] در شب ششم، در زیر نم‌نم باران، "نام سئو" تصمیم گرفت روستا را ترک کند، و فکر می‌کرد فرار به دوردست، نفرین را می‌شکند. [...] زیر باران سرد، از میان بوته‌ها زوزه‌ای شنید و با تمسخر و سرکشی گفت: «سگ ولگرد، هان؟ می‌گیرمت و گوشتت را می‌خورم.» [...] او صدای زوزه را دنبال کرد و عمیق‌تر رفت در حالی که باران سنگین‌تر می‌شد. [...] پیش رویش یک درخت نارگیل بزرگ، با شاخه‌هایی ضخیم و درهم‌تنیده بود. [...] زیر درخت، "وانگ" بی‌حرکت نشسته بود، خیس بود، با چشمان سرخِ شعله‌ور، و با زبانی خون‌آلود. [...] "نام سئو" خشکش زد و قلبش دیوانه‌وار می‌تپید. [...] "وانگ" زوزه کشید، صدایی نافذ که همچون آخرین نفرین در جنگل پیچید. [...] "نام سئو" به سوی جاده گریخت، تلاش می‌کرد تا به روستا بازگردد، اما موتورسیکلتی از ناکجاآباد پدیدار شد و او را به زمین زد. [...]

"تی دن"، آخرین مردِ زنده‌مانده، حالا در ترسی طاقت‌فرسا زندگی می‌کرد. [...] به زانو افتاد و با صدایی گرفته، همچون مردی نا‌امید التماس کرد: «لطفا نجاتم دهید! اشتباه کردم! دیگر این کار را نمی‌کنم!» [...] در شب هفتم، تصمیم گرفت با موتورسیکلتش به زیارتگاه کوچک کنار رودخانه برود. در برابر محراب زانو زد، عود روشن کرد و با صدایی لرزان دعا کرد: «اشتباه کردم، صادقانه توبه می‌کنم. "وانگ"، لطفا مرا ببخش.» [...] در راه بازگشت، یک گاری سه‌چرخ ناگهان با سرعت به سویش آمد و با وسیله نقلیه او برخورد کرد. "تی دن" به زمین پرتاب شد، خونریزی شدیدی داشت، اما زنده ماند.

قبل از پیروی از شما برای ممارست معنوی، ماهیگیر بودم که در دریا کار می‌کردم. زمانی که هنوز جوان بودم، تنها کمی بیش از ۲۵ سال داشتم، موجودات زیادی را در آب کشته‌ام و برای مدت زمان طولانی، بیماری‌های زیادی مرتبط با رژیم غذایی گوشت‌خواری داشتم، مانند سینوزیت مزمن، بیماریهای قلبی عروقی، درد مفاصل، فتق دیسک و ترس از فضای بسته. آن ‌زمان، من درد خیلی زیادی داشتم. پیش پزشکان بسیاری رفتم اما فایده ای نداشت. یک روز، برادر بزرگم که با استاد ممارست معنوی می‌کند، به من توصیه کرد که ماهیگیری را ترک کنم، وگان شوم و ممارست معنوی انجام دهم. با گوش دادن به برادرم، من وگان شدم و کتاب‌های استاد را خواندم. پس از مدتی در۱ نوامبر ۲۰۱۴ از استاد تشرف گرفتم و تا اکنون روش کوان یین را ممارست کرده ام. وضعیت سلامتی‌ام کم کم بهتر شد و حالا من نرمال و سالم هستم. عشق و خردم هر دو در حال بهبود هستند. می‌خواهم یکی از تجربیات درونی ام را به استاد بگویم:

یک بار در مدیتیشن خود، ناگهان متوجه لکه‌های قرمز روی شکمم شدم که کم کم بزرگ می‌شدند و مبهوت دیدن موجودات زیادی شدم که از آن‌ها بیرون می‌خزیدند، مانند سِپیداج، اختاپوس، ماهی‌های کوچک و غیره. خیلی دردناک بود. بسیاری از آنها نمی‌خواستند بیرون بیایند، پس مجبور شدم از دست خودم استفاده کنم تا هر یک از آنها را از بدنم بیرون بکشم. در آن زمان، دردی وصف نشدنی را حس می‌کردم! و وقتی همه آنها بیرون آمدند، خیلی احساس آرامش کردم. در سکوت فهمیدم که: وقتی از استاد پیروی کردم تا روش کوان یین را ممارست کنم، استاد کارمای بیشمار گذشته‌ام را گرفتند و کارمای ثابت من که باید در زندگی‌های زیادی می‌پرداختم را سبک کردند. شما کاری کردید که آن بدهی را یک جلسه مدیتیشن پس بدهم، تا بدنم سالم‌تر شود و بتوانم به ممارست ادامه دهم تا تعالی یابم.

و به لطف قدرت برکت استاد که حین مراقبه وارد بدنم شد، موجوداتی که کشته بود‌م، مرا بخشیدند و از بدنم بیرون آمدند. از شما بسیار سپاسگزارم که مرا از جهلم در این دنیا نجات دادید. [...]

یکی از بستگانم، پس از دریافت دومین واکسن کووید-۱۹ بیمار شد. یک مورد جدی از عفونت مثانه و التهاب مجرای ادرار بود. پس از مراجعه به چند پزشک، هیچ یک از آنها نتوانستند نوع باکتری را تشخیص دهند و بنابراین نتوانستند داروی مناسب را تجویز کنند. او خیلی رنج می کشید تا حدی که نمی توانست سر کار برود. در حین مدیتیشن، دیدم که مجرای ادرار او، استخوان‌ها و پرهای اشخاص-مرغ را تخلیه می کرد. متوجه شدم که بیماری او، عقوبت کارمایی خوردن گوشت است. (اشخاص-مرغ آمدند تا انتقام خود را بگیرند.) [...]

من یک بار جسارت به خرج دادم و یک حرف دل برای سوپریم مستر تلویزیون فرستادم و یک روز دیدم که پخش می شود! [...] چیزی که من انتظارش را نداشتم این بود که استاد علی‌رغم مشغله کاری خود، پیامی برای من نوشتند که عشقی بسیار ملایم بود، که ورای تمام کلمات است. [...] در ضمن، استاد در پاسخ خود، بر اهمیت وگانیسم تأکید کردند. من شتابان رفتم تا لیست کشتارگاه های ثبت شده را بررسی کنم. چیزی که مرا شوکه کرد این بود که کشتارگاه ها در مناطقی متمرکز هستند که بلایای بیشتری وجود دارد! [...]

پدرم قبلاً خوردن گوشت اشخاص- حیوان را خیلی دوست داشت. هنگامی که او ۳۹ ساله بود، یک راهبه به او توصیه کرد که در سن ۴۰ سالگی وگان شود. او از این توصیه بسیار ناراضی بود. اگرچه بعد از اینکه او ۴۰ ساله شد، تجارت خانوادگی ما به تدریج رو به افول رفت، اما او همچنان در هر وعده غذایی، گوشت اشخاص- حیوان زیادی می خورد. در سن ۶۸ سالگی بود که پس از پایان یافتن برکات اجر زندگی اش، بیماری او شروع شد. او با شگفتی متوجه شد که زندگی اش تغییر کرده است. همه به او توصیه کردیم که وگان شود. او تمایلی به این کار نداشت، اما برای نجات جان خود سعی کرد تا وگان باشد. رژیم عذایی وگان روند درمان او را بسیار روان تر کرد. [...]

بسیار خب. این باید پاسخِ سوالی باشد که از من پرسیدید، "چرا خدا اجازه می‌دهد که جنگ رخ دهد؟" و "چرا صلح این‌قدر طول می‌کشد، با اینکه همهٔ رهبران بزرگ جهان سخت تلاش می‌کنند با مذاکره در مورد جنگ، بازیِ جنگ، اوضاع را دوباره صلح‌آمیز و قابل زندگی کنند تا جهان یا کشورها دوباره صلح و زندگی آبرومندانه داشته باشند." واقعاً نمی‌خواهم این‌قدر زیاد دربارهٔ این چیزها حرف بزنم، چون ممکن است فکر کنید که می‌خواهم... می‌خواهم شما را به شاگردیِ خودم دربیاورم. نه، نه. بارها به شما گفته‌ام. من به شما ادیان دیگر، نهاد‌های مذهبی دیگر، نظام‌های اعتقادی دیگر را معرفی کرده‌ام. هرچه را می‌دانستم به شما معرفی کرده‌ام. اما هنوز حس می‌کنم خیلی‌هایتان درک نمیکنید پس با اینکه واقعاً دوست ندارم، تلاش کردم دوباره و دوباره صحبت کنم.

من واقعاً دوست داشتم فقط یک زندگیِ آرام داشته باشم، یک زندگی عادی مثل همه، با تمرین معنویِ عادی ام تا وقتی خدا اجازه بدهد که به "خانه" بروم. اما نمی‌توانم همیشه ساکت بمانم وقتی می‌بینم افراد در جهل رنج می‌برند، و نادانی‌شان واقعاً در این زندگی و پس از آن در جهنم باعث درد و رنج‌شان می‌شود. و بعد از جهنم، ادامه دارد: شاید دوباره یک انسان شوند، یک شخص- حیوان شوند و دوباره و و دوباره و دوباره رنج بکشند، و هیچ‌وقت از این چرخه بیرون نیایند.

همهٔ این‌ها، خواب را از چشمم می‌گیرد. خیلی گریه می‌کنم. پس هنوز هم تلاش می‌کنم به شما یادآوری‌ کنم. امیدوارم بعضی‌ها، بعضی از شما، بفهمید و تلاش کنید به استاندارد واقعیِ انسانی برگردید، استانداردی که همهٔ بهشت ها و حتی جهنم با آن سنجیده می شود. حتی مایا، اگر که شما بافضیلت باشید، اخلاق مدار باشید، آنها جرات نمی‌کنند حتی نزدیک شوند تا شما آنها را ببینید، چه برسد به اینکه به شما آسیب بزنند یا شما را به جهنم ببرند، نه. اما اگر یک انسان اخلاقیات نداشته باشد، فضیلت نداشته باشد، حتی فقط در افکار، آن‌وقت آنها فرصت پیدا می‌کنند به شما نزدیک شوند و به شما آسیب بزنند و شما را بدتر کنند - [قدرت] دفاع و اراده‌تان را ضعیف‌تر کنند.

چون وقتی فکر می‌کنید یا کارهایی می‌کنید که بهشتی نیستند، که جهنمی اند، آن‌وقت ارتعاش‌تان را پایین می‌آورید، استاندارد شایستگی تان را پایین می‌آورید. شبیه آنها می‌شوید - مثل یک آدمِ جهنمی یا مثل یک شیطان، مثل یک موجود شرور، مثل یک موجودِ بسیار بی‌عزت. دیگر یک وجودِ بهشتی نیستید. حتی شایستهٔ انسان بودن هم نیستید. آن‌وقت وقتی شیاطین این را ببینند، می‌فهمند که شما سقوط کرده‌اید. آنوقت می‌توانند با زیردستانشان به سراغ‌تان بیایند عذابتان دهند، یا در معیارهای شایستگی، اخلاقی و فضیلت شما را بدتر و بدترتان کنند. این‌طور می‌توانند به شما آسیب بزنند. پس لطفاً همیشه ذهن‌تان، افکارتان، گفتارتان و کردار بدنی‌تان را پاک و ساده نگه دارید. هیچ فکرِ آسیب‌زننده‌ای دربارهٔ هیچ‌فردی نداشته باشید. و مهم‌تر از همه، در هیچ‌کدام از این انرژیِ قاتلانهٔ گوشتِ اشخاص- حیوان شریک نشوید. آن‌وقت در امان خواهید بود.

لازم نیست از من پیروی کنید. فقط از قانون اخلاقیات این جهان پیروی کنید. فقط کارهای خوب انجام دهید تا اجرِ معنویِ خوب بیشتری به دست بیاورید. وقتی شما به این دنیای فیزیکی می آیید، هرچه می‌خواهید باید سزاوارش باشید، حتی اگر از بالاترین بهشت آمده باشید- چون بدهکارید. به این جهان بدهکارید چون غذایشان را می‌خورید. پس باید هزینه کنید. پس اگر کار می‌کنید و روزی‌تان را درمی‌آورید، به دیگران کمک می‌کنید، آن‌وقت بدهکار نیستید. با اینوجود، اگر جهان پر از آشوب و دردسر باشد، ممکن است مجبور شوید در بخشی از این کارمای جمعی سهیم شوید. پس برای اینکه از همهٔ این‌ها دور بمانید، خودتان را پاک نگه دارید، از نظر اخلاقی سالم بمانید. هرچه خوب است، همان لحظه انجامش دهید. هرچیزی بد است، از آن دوری کنید. و همیشه به خدا دعا کنید برای محافظت، برای عشق، برای بخشش. آنگاه در وضعیت خوبی خواهید بود.

لازم نیست از من یا از کسی پیروی کنید. اگر استاندارد انسانی‌تان، خوب و قوی باشد، وضعیت تان خوب است. می‌توانید دوباره به‌عنوان یک انسان متولد شوید و همه اجر معنوی را با خودتان داشته باشید، تا شاید ثروتمند شوید، مشهور شوید، دوست‌داشته شوید، و در خانواده‌تان، در زندگی‌تان و در کشورتان صلح داشته باشید. امیدوارم بعضی از شما گوش دهید، بعضی از شما که واقعاً انسانید، که یک روحی دارید که شایسته یک انسان است. اما مسلما خیلی‌ها گوش نمی‌کنند چون آنها انسان نیستند. روح ندارند. آنها از نیروی منفی‌اند، یا خودشان شیطان‌اند. پس اگر چنین افرادی را دیدید، تا جایی که می‌توانید از آنها دوری کنید. و اگر مجبورید با آنها باشید، به خدا دعا کنید. از بهشت بخواهید از شما محافظت کند.

بسیارخب، فعلاً همین. همه‌تان را دوست دارم و به خدا دعا می‌کنم نسبت به شما باگذشت باشد، شما را ببخشد، برکتتان دهد، دوستتان بدارد و راه را نشانتان دهد. اگر شما پیش من بیایید، مسلماً همیشه مایلم که از نظر معنوی کمک‌تان ‌کنم. اما اگر نیایید، پس لطفاً مراقب خودتان باشید. همیشه به خداوند دعا کنید، هر وقت می‌توانید. و آدم خوبی باشید. به دیگران کمک کنید- به کسی آسیب نرساندن، بهتر است. فقط یادتان باشد، حتی به یک کرم هم آسیب نرسانید. باشد که خدا به همهٔ ما برکت دهد، همهٔ ما را ببخشد، و همهٔ ما را دوباره به خانهٔ واقعی، حقیقی، شگفت‌انگیز، باشکوه، بی‌دغدغه، آرامش بخش و سرشار از سعادت، راهنمایی کند. آمین.

پروردگارا، بخاطر سخاوت‌ات، عشق‌ات و شفقت‌ات به ما، از تو سپاسگزاریم. باشد که تو نیز، پروردگارا، از رنج آزاد باشی، چون انسان‌ها فرزندان تو هستند. و وقتی خطا می‌کنند، به جهنم می‌روند، و تو رنج می‌بری. من همه تلاشم را می‌کنم تا از بارِ آن برایت بکاهم. تو آنرا می‌دانی. و حالا خیلی، خیلی کمتر شده است. من ادامه خواهم داد. من فقط به انسان‌ها یا اشخاص- حیوان کمک نمی‌کنم، تو می‌دانی. دارم تلاش می‌کنم رنج تو را هم کم کنم، یا به حداقل برسانم، یا کاملاً از بین ببرم. کمکم کن هر کاری را که می‌خواهی انجام بدهم، پروردگارم، "ماپا"ی من- مادر و پدر- تو این‌قدر پرمحبتی، این‌قدر شفیقی اینقدر مهربانی، این‌قدر بخشنده ای. سپاسگزارم، "ماپا". برای "ماپا"، ما باید بگوییم: ما سپاسگزاریم، سپاسگزاریم، "ماپا"ی عزیزم، عزیزترین "ماپا"، محبوب ترین "ماپا". یعنی مامان و بابا.

Photo Caption: «ابراز احساس خورشید از طریق این عکس: "شما دوست داشته می‌شوید و مورد احترام هستید" تشکر خورشید عزیز، فقط با این جهان ملایم باش»

دانلود عکس   

بیشتر تماشا کنید
آخرین ویدئوها
اخبار قابل توجه
2026-03-24
385 نظرات
میان استاد و شاگردان
2026-03-24
450 نظرات
اخبار قابل توجه
2026-03-23
1 نظرات
افراد خوب، اعمال خوب
2026-03-23
1 نظرات
میان استاد و شاگردان
2026-03-23
914 نظرات
35:37
اخبار قابل توجه
2026-03-22
274 نظرات
به اشتراک گذاری
به اشتراک گذاشتن در
جاسازی
شروع در
دانلود
موبایل
موبایل
آیفون
اندروید
تماشا در مرورگر موبایل
GO
GO
اپلیکیشن
«کد پاسخ سریع» را اسکن کنید یا برای دانلود، سیستم تلفن را به درستی انتخاب کنید
آیفون
اندروید
Prompt
OK
دانلود